بیداری
خودم را به خواب میزنم. سپیده روی پلکم سنگینی میکند. خدا لعنت (نکند) خانم حسینی را که این پرده ها را کند. تا باشد فروغ دیگر از این شکایتها نکند. حالا جورش را من باید بکشم. فروغ که مثل اسمش عین بیداری شده الان...اما من بی فروغم . خوابم میاید...صبح خوابم می آید ...ظهر ...شب...
دست گرمی
وقتی می خواهم بدوم پاهایم را...
وقتی میخواهی بخوانی صدایت را
وقتی میخواهد بگوید دلش را
این...یک دست گرمی است
یعنی که میخواهم بنویسم!
ننه کبری
ننه کبری اگر چه برای من یک حس و تجربه ی شخصی بود اما یک جورهایی میراث، نه، نادر باقی مانده از نسل نه هرگزی بود که با مرگ او منقرض شدند. و من روی این کلمه ی منقرض اصرار میکنم. به این خاطر که عقیده ندارم انقراض به نابودی کمیتی از سلولها تلقی شود. انقراض گم شدن ؛ مردن کیفیتی از ماده یا معنا است که زمانی هویت منحصر بفرد و دیگر گونه داشته است. طی چند سال اخیر خیلیها و خیلی چیزها منقرض شدند. آدمهایی از جنس حسابی ها و شریعتی ها و دلاوران جبهه ... گاهی یادشان می کنند وسری به تاسف می جنبانند. اما کسی ننه کبرای مرا نمی شناسد.شاید چون ننه کبری تریبون نداشت. مقاله و کتاب ننوشته بود.( یا شاید مهر و محبت و وفا و دست و دل پاکی ارزش چهار کلمه نوشته ی کتاب را ندارد.) علیرغم هوش سرشارش سواد هم نداشت. و هرگز نخواست و به اصرار نخواست که فرق الف با ب را بداند. الف بای او به سبک و سیاق دیگری کد بندی شده بود.
اگر منصف می بودیم که نیستیم تصویر این پیرزن مهربان و دوست داشتنی که نزدیک چهار ماه است از میان ما رفته است را باید به نشانه ی ارزشهای از دست رفته ی انسانیمان بر سر در خانه ها بیاویزیم. تصویرش را مثل طلسم ، مثل چشم زخم ، مثل وان یکاد ...مثل قرآن و حافظ جایی نزدیک چشم ها و قلب هایمان بگذاریم مبادا معانی دوست داشتنی که همراه با او منقرض شده اند از خاطرمان بروند.
ننه کبری مرا بزرگ کرده بود. معنای دقیقترش این است که ننه کبری دل مرا بزرگ کرده بود. بوی دامن او که بوی صندوقخانه های قدیمی ، بوی دار و دوا ، بوی آویشن و بابونه و گلاب آمیخته با عرق بود در خاطرم هنوز به همان تندی و تیزی مانده است.هنوز... به قول پرویز دوایی "هنوز که هنوز است، هنوز که خیلی زود است، اصلا این هنوز تا کی هست؟" ( این کلمات را که مینویسم اشک با فشار از درون سینه ام راه پیدا میکند به چشمهایم و من به این فکر میکنم که شاید غدد تولید اشک به جای چشم در سینه باشند و آنقدر بزرگ که جای ریه ها را تنگ کرده اند و نفس را به شماره می اندازند.) . ننه کبری مادرِ جانشین مادری که گرفتار و معلم است و یک سر دارد و هزار سودا...یک دامان آماده به خدمت که نه به شوق یک قران و دو زار ماهیانه ، به یُمن وفا و حق شناسی بی مانندی( از سنخ حق شناسی هایی که امروز عتیقه اند و نایافتنی) که داشت همبازی روز و قصه گوی شب ما بود. قصه های فراوانی که از او شنیدم (نارنج و ترنج ، احمد و بهمن ، دیو هفت سر و....) سرچشمه ی نارنج و ترنج هایی بود که در استقامت مینوشتم. (و خدا میداند و خدا...) ننه کبری؛ پاسخ مثبت همیشگی به نیازهای من، زانوهای آرتروز گرفته اش و آب مروارید چشمهایش را به گردن دلش نمی آویخت که "نه " از نهادش بر بیاید. همیشه آری بود. همیشه آن پشت ...توی آشپزخانه ...انباری ...آخ!!!
...
...
قدر آدمهایی از جنس او را وقتی می فهمیم که به حضورشان نیازمندیم. آدمهایی که مهر و وفایشان سکه نمی اندازد. کیلو تومنی کار نمیکند. آدمهایی که فرق وظیفه شناسی و کاراز سر اجبار را خوب می فهمند. گذشته ی تلخشان اگر چه زخم ناسوری است روی خاطرات گه گدارشان اما آن را بهانه ی فرار از امروزشان نمی کنند. قدر او را امروز میدانم که کودکانم از حضور چون اویی برای ابد محرومند.
رفت و من هنوز به خانه نرفته ام. بدون حضور و صدایش آنجا برای من یک خانه ی متروک و خالی است. همیشه او در خانه ی مادری را به رویم میگشود. همیشه بود. جایی... همیشه پاسخ بود. بی آنکه سوال کنم. حالا سوالهای من را که جواب میدهد...؟
نمیخواستم برای او مرثیه بنویسم. و شاید این مرثیه ای بر او نباشد. چون ننه کبری نمرد که بمیرد. این مرثیه برای دل خودم است که قصه های نارنج و ترنجش بی مادر شده اند...
باید بیشتر بنویسم
گریه امان نمیدهد لامصب...
تا بعد
اگر شد...
اگر توانستم...
اگر خواست...
تب
تب کرده ام امشب! پیشانی ام را ببین! تو داری مثل ماه از پیشانی من میچکی!
نمیدانم جواب چه چیز را باید پس بدهم! و آفتاب پرست که هر درنگ به رنگی در می آید مدح وجود است یا ذمّ دل ! اگر چه بهانه ها برای به یاد آوردن بسیارند! صدای سوت یک رهگذر که از بالای بام میوزد؛ نم نم بارانی که تقدس یک حوض را میشوید؛ سایه ای که بر گوری می افتد! بهانه ها برای بیاد آوردن بسیارند!
بهانه ها برای از یاد بردن اما...
نی نی خوب نگذار مفاهیم به جانت بیفتند! آفتاب را معنا نکن و زمین را ! و نگذار تکلیف کروموزوم ها را بدبینی جانفرسای من برای تو روشن کند! و نگذار که سوسوی بی فروغ چشمهای من، تعبیر تو از ماه و ستاره باشند! تجربه های تلخم را به آب میسپارم و دیگر برای هیچ حسی به دنبال اثبات نمیگردم. بگذار مشک، کارش را بکند! عطار را چه به این غلطها!!!
نی نی خوب! تب کرده ام! و برای نسیمی که آن بالاها میوزد و سر فرود نمی آورد که سوزش ققنوس درد را در پیشانی من حس کند چه اهمیتی دارد؟ وظیفه ی من دامن دامن گل فرسودن است به پای نسیم! بگذار تلخ و آرام بوزد و بگذرد! بگذار حتی برای تب من دلیل مهلکتری بیابد و سر بالاتر بگیرد ! من اما به یک دلیل ساده تب کرده ام نی نی جان! یک دلیل ساده از جنس آفتاب و زمین، بی آنکه معنایشان کنی!
با تو به آسمان و زمین نزدیکترم! هر چه زمینی ترم میکنی آسمانی تر میشوم! و شاید معرفت عشق یعنی همین...یعنی حضور مقدر آسمان در لحظات مکرر زمین!
در دلم ورم کن! تاب می آورم ترا....
رویا
نمیدانم آنجا که هستی خواب میبینی یا نه، گمان کنم که جایی خوانده بودم که میبینی! اما مطمئنم که هنوز نمیدانی بعضی خوابها...بعضی رویاها چقدر خواستنی و در عین حال لغزنده و فرّارند! بیدار که میشوی رویایت مثل آب از بین انگشتانت فرو میریزد! سلول سلول وجودت در خود دست و پا میزند که رویایت را بخاطر بیاوری و بخاطر بسپاری، اما انگار تنها چند لحظه از آن گنج گرانبها از آن توست!
دیروز رویایی دیدم:
پرواز میکردم. بر فراز یک دریاچه؛ بالهایی داشتم از جنس عقاب نه از سنخ بال مرغ مگس خوار ... بالم به تفرعن بر هوا میلغزید و من دل آسوده به سمت دریاچه ای مبهوت کننده و سحر انگیز که بین دو کوه در زیر بالم گسترده بود شیرجه میرفتم. انگاری تن به آب میزدم و دوباره به سمت آسمان میلغزیدم. تا بحال چنان خوابی ندیده بودم. رویایم از جنس رویا بود. این تجربه آنقدر زیبا و دوست داشتنی و مبهوت کننده بود که در عین پریدن گمان میکردم که رویاست. رویایی که زن بارداری ببیند که ...
در میان دریاچه جزیره ی کوچکی بود به طول اندامم و به عرض دستهایم که بازشان کنم و در میان آن تنۀ درختی! بر آن فرود آمدم و بر تنۀ درخت دراز کشیدم. در خواب حس میکردم عریانم. و این عریانی آزارم نمیداد. عریانی ای بدان کیفیت که بیشتر از آنکه پلشتی تن؛ حضور خالص روح باشد اما در ابعاد تن!
کسانی بر آب میگذشتند! به آن عادت که تلفن همراهم را همیشه کنارم میگذارم و آنجا می یابمش دست بردم که بیابم و به کسی از کسان بسپارم که آن لحظه ام را در تصویری ثبت کنند! وسیله ی بیچاره در آب غوطه ور بود! و من جریان آب را در میان عدسی کوچکش میدیدم. تمام اجزایش از هم جدا شده بود...
رویایم از این پس به آشفتگی گرایید. به ناگاه تمام آن حس جادویی ، تمام آن تلألوء و لمعان آب و هوا، تمام آن سبکباری و سبکبالی جای خودش را به برزخی دنیایی داد که هر روز با آن دست به گریبانم. انگار رویا خود تصمیم گرفت که خود را تمام کند. خود کشی رویا نیز در آن میانه که هنوز حس آن پرواز جادویی در ذائقه ی روحم مانده بود، به خودی خود چیز دل انگیزی بود! عرق کرده بیدار شدم. بعد از ظهر بود...نزدیک غروب! دستم را بالا بردم و باور نداشتم که دست است و تنم را حرکت دادم و باور نداشتم که سنگین است و از آن بی خیالی خیال انگیز تنها اثری شور مزه بر گونه ها و میان پلکهایم مانده بود!
خدا شماره ام را نداشت نی نی جان!
کی دوباره پرواز میکنم؟
دوبارگی
سلام گلم...
شاید بعدها از من بپرسی دقیقا چه حسی داشتی و من دقیقا یادم نباشد! البته "دقت" با تمام معیارها و استانداردهایش خود کلمه ی مبهمی است! حالا باید بیایی خودش را تعریف کنی!
دوباره گم شدم!!!! میبینی؟ چه میگفتیم ؟ ها! این که من چه حسی دارم: تنم دارد به سرعت دستخوش تغییر میشود! حسها همگی تیز و تندند؛بویایی؛شنوایی؛لامسه و... و من با خود میپرسم راستی چرا؟ در اعماق جنگلها، در اعماق غارها چه در انتظار مادرانی بود که امکان بقای چونان تو و منی را در تهیگاههایشان حمل میکرده اند؟ این بویایی بیش از حد برانگیخته به چه کار می آمد؟ کدام شکار را باید رد میزدند و از کدام شکارچی میگریختند؟ (من اما تنها درد این برانگیختگی را بر دوش میکشم و دیگر هیچ... انتظار شکار و شکارچی به بیهودگی می انجامد! کاش درون اندیشی ام همچون برون بینی افسارگسیخته به انقلاب می آمد! ) تمام روز گرسنه ام اما انگار تناظر پرسش و پاسخ از میان رفته است. خوردن، جواب مناسبی نیست! هنوز نخورده ام پاسخم را خط میزند و مردودم میکند. تنها سیب ...آه مادرم حوا جان! باردار کدام حس بی سرانجام بوده ای که سیب پاسخت بود؟
راستش را بخواهی بیشتر از بار اول میترسم. مادری هایم شب زنده داریها را می شناسند. و تبی که بر چهره ی نازنین کودک سایه می اندازد...و میدانند که زردی تنها یک رنگ، از میان رنگهای خدا نیست! و میدانند که شیر گاهی از میان خون و درد می جوشد و میدانند که گاهی نیاز فریاد میکشد و فریادرس نای پاسخ ندارد!
راستش را بخواهی بیشتر از بار اول مشتاقم! مادری هایم، کودک دلربا را بر دست قنوت بالا برده اند؛ بوی شیر و شوق را از بناگوشش نوشیده اند؛ قند توی دلشان آب شده است تا ظهور دندان یک در میان را در لثه های برهنه ی کودک رصد کرده اند...مادریهایم عشق را می شناسند و دل لرزه را تجربه کرده اند و حالا تیز تر از قبل، به انتظار روی نگار نشسته اند!
راستش را بخواهی گم شده ام ، گم شده ام نی نی جان! انگار که دست به خطری زده باشم مهیب و جانفرسا ! گمان نداشتم دل این خطر را دوباره تاب بیاورد. یعنی که بماند و بکشد! به دل بکشد! تو که از درون مرا میبینی چه از جانم مانده است؟
می توانم ماند؟
می توانم مرد؟
راه شیری
چند ماه بگذرد
نوبت به خورشید میرسد؟
سوال
سوال :
آیا آدمیزاد میتواند آسمانی باشد؟
صبح که از خواب بیدار میشوم، حس یک خمیر نیم پخته؛ نیم سوخته را دارم ...بلند که میشوم بخشی از من به تنور میچسبد! کدام بخش من؟
سوال:
اگر آدم زمینی؛ آسمانی است، کدام بخش آدمیزاد برای یک لقمۀ نان؛ که شکم خودش و خانواده اش را سیر کند؛ سگدو میزند؟کدام بخش آدمیزاد سنگهای خانه را میسابد از بالا تا پایین؟ این سوال مهمی است؟ چه کسی میخواهد به آن دقت کند؟
وجودم پر از کلمه شده ...در پست قبل گفتم! کلمه های مقدس ؛ بیشترشان البته؛ یک چند تایی هم کلمات نامقدس مستهجن که از بچگی یاد گرفته ام به روح پدر هیچ کسی نثارشان نکنم!
سینه ام را باز میکنم روخوانی میکنم! الم ذلک الکتاب ...لاریب فیه ! کدام کتاب؟ هیچ وقت این ذلک، هذا نمیشود! نه وقتی که کتاب در ملکوت بود و نه وقتی که بر ضمیر جبرئیل و نه وقتی در سینۀ محمد و نه وقتی که بر قلم علی و نه وقتی که بر نیزۀ منافق و نه وقتی که بر زانوی زاهد و نه وقتی که در حافظه ی حافظ که به چهارده روایت؛کدام لاریب فیه، سینه ام را باز میکنم روخوانی میکنم! روخوانی کلمات مقدس...و نامقدس مستهجن که به روح پدر هر چه راه کج رفته و به مقصد نرسیده ...صلوات؟؟؟؟
سوال:
وقتی تشنه میشوی چه مینوشی؟ آب...
وقتی گرسنه میشوی چه میخوری؟ غذا..
وقتی میل جنسی ات ....
وقتی ...
من تشنه و گرسنه ی خدا هستم خلایق!! اصلا هم خوب نه...اصلا هم خدایی نه... من گناهکارترین خلق ...دو تا قطره خدا بچکانید چشمهای کورم را! پوزخند میزنید؟؟ بیایید با هم بخندیم. با هم قهقهه بزنیم بعد هم در بیابان خدا راه بیفتیم و دیوانه بشویم ...نه!! مجنون بشویم؛ لیلی لیلی کنان زخم هایمان را بغل کنیم و به روح پدر هر چه لیلی مجنون گم کرده صلوات بفرستیم! اللهم صل علی...محمد لیلی داشت؟؟ ها گمانم محمد لیلی داشت اسمش علی بود و من مجنونش میشوم از هر دیروزی که هر سال اینگونه میگذرد!
مرا بفرست پایین علی جان! مرا بفرست پایین ...بعد هر شب بیا برایم تا صبح گریه کن! قسم میخورم به طناب هیچ کاروانی بالا نروم! ...قسم خوردم و بالا رفتم؟دوباره سرازیرم کن...بعد هم بیا گریه کن به حال مجنونت که دارد توی چاه از تشنگی پرپر میزند!
سوال :هر چاهی که برفراز آن هزار و چندی قرن بگریند،خشک میماند؟
صبح که از خواب بیدار میشوم خشکیده ام. تا قیامت طول میکشد تا بلند شوم!!
ذلک الکتاب...
کلمه تنها کلمه نیست. کلمه سنگین است، از خود انرژی ساطع میکند! گاهی برای گفتن و نوشتنش باید قلم در خون زد و نوشت؛ بحکم حرمتی که به ظهور آوردن آیه ها دارد. همین هم هست که برای انبار کردن اینهمه کلمه باید تاوان پس داد.همین هم هست که دقمرگی در انتظار هر نویسنده ایست که کلمه برایش مقدس است. هر چیزی را که نمیشود نوشت گاهی باید مثل یک بغض آن را در گلو پنهان کرد! گاهی نگاه گرد و نَگریست!
ای کلمه های مقدس...الف یا ! کاف لام میم ه ! پاره پاره کردنتان دردی ازدلم دوا نکردند. تقدیر شما اینست که سوره سوره بر زبان من جاری باشید!
ای کلمه های مقدس الف یا... الف لام میم! که هرچه بر زبان دل برود و تردید همپرواز او نباشد هدایت است! تردید ندارم!
دیگر تردیدی ندارم.
لای لای لیلی
به لیلی اسدی و عروسکهایش:
لیلی جان خوابم نمیبرد! آهسته ، دو زانو ...می نشینم کنار تختت...کجاوه است انگار ، و لیلی های خواب مرا به عرش میبرد.
دارم از لِی ...لی لای لای خود باران میسازم ، بارانی که از تقطیر دریا نیست و از تطهیر ذهن من است." نمک دارد...!"مهر تو را امشب بر پیشانیم نمک سود میکند.
فردای بیداری من از دیروز آشفتگی ام زودتر آمده است لیلی جان! تنها تو میفهمی و چه خوب...! کاش این دیوارها نبود لیلی جان ! کاش میشد خودم را بلندتر قدم بزنم. این نفس گرفته که بالا نمی آید امشب را برسانم به ساحلی دور ...لبهای آبیم را ماهی وار... آب آب گویان تکان بدهم تا دریا در من حلول کند! در هوای گرفته ی امشب غرق شده ام !
لیلی...!لیلی! بیدار شو! چشمهایت را روی کاغذ نمیتوان کشید!