جهانی به بزرگی "من"!
آشتی شکار و شکارچی از آنگونه که الیوت ( تی .اس .الیوت) بدان اشاره میکند، پیوند دادن جسم وروح و هم جهت ساختن خواسته ها و ایده آلها و آرمانها ا،گر جسمی بغایت سرکش و روحی به نهایت بیقرار داشته باشی؛ اگر نه غیرممکن بسیار صعب و طاقت فرسا مینماید. گاه در این اندیشه فرو میروم که تن چه میخواهد که روح آن را بر نمیتابد و روح چه میخواهد که از تن بر نمی آید؟ و این سوال مهمتر که آیا روحی در کار است یا تمامی این جدل ها و کشمکش ها ،تمامی این خواستها و خستگیها زادۀ تخیلات و تعاملات نورونهایی است که در بنیانی از یک مایع یونیزه شناورند و اینکه آیا آنکه میخواهد و میجوید "من" است یا ریزشی از کلرها و هیدروژنها و فسفرها که تن به باردار شدن و بی بار شدن می سپارند! ؟
این سوالات هر چند غامض و پیچیده و پاسخ دادن به آنها هر چند سخت و دور از دست ، من برای خود پاسخی به فراخور حال خود مییابم. همانگونه که دنیایی به فراخور حال خود خلق میکنم! من میخواهم که باشم پس هستم! و این خواهندگی اگر چه گاه معلول اندیشیدن است اما گاه از آن فراتر است چیزی بدون سوال ، اگر دکارت با این که می اندیشد پس هست به آرامش رسیده بود ،چنین باد! اما من با خواستن، آنچه میخواهم را می آفرینم بدون بر زبان آوردنش یا حتی تصور کردنش! جهان تاریک کودکی مملو از دیوها و شیاطین بود و بود و من میدانستم که در تاریکی پس پرده، دستی پنهان است و میدانستم که اگر در هیاهوی خیابانها گم بشوم مرا میربایند و میدانستم که جایی امنتر از خانه و آغوش مادر وجود ندارد . میخواستم که چنین باشد و چنین دنیایی را آفریده بودم و در آن زندگی میکردم. اکنون میخواهم که چنین نباشد، میخواهم گاه در تاریکی ها گم بشوم و پرسه بزنم. میخواهم در هیاهوی خیابانها خود را حل کنم و میخواهم که خانه ام صحرا باشد و مادرم خورشید! دیگر هیچ آغوشی را امن نمیخواهم الا آغوش زمین را، و میخواهم گاه کهکشانها را در بغل بگیرم و میخواهم گاه در میان یک مکالمۀ آرام از درون خود بیرون بپرم و قالب تهی کنم یا تمامی کلرها و هیدروژن ها و کربنها و فسفرها را به خط کنم و سان ببینمشان!
این همه بدان معنا نیست که موجوداتی از اینگونه شکستنی و تنها و از اینگونه لایتناهی و سرکش که در اطراف من راه میروند ونفس میکشند و چون من خشم میگیرند و قهقه میزنند و عشق میورزند و امید میبازند و خلق میکنند و پر میکشند ،را نمیبینم و نمیجویم. از بالا که نگاه میکنم همه را در این بستر یونیزۀ فعال به شکل یک ماهیت واحد میبینم. دریایی از یونها که موج برمیدارند و بدین سوی و آنسوی کشیده میشوند و پیوند میخورند و میشکنند.به این باورم که در من هنوز اولین بشر زندگی میکند و من تا آخربن بشارت نفس میکشم. هر چند بار که بمیرم و خاک شوم و در گیاه و زمین حل شوم باز امتداد این خط شکسته نمیشود. میخواهم که چنین باشد و چنین باد!
کودکان ناهمگون طوفان
ایستادی به بدرقۀ ریلهای به راه افتاده! عاقبت کسی باید این خطوط موازی را به جایی میرسانید! کسی باید این راهها را از سرگشتگی خلاص میکرد. ایستادی تا پشت سرشان آب بریزی؛ به بدرقه ای جانسوز...!
حاشا اگر به رفتن راه به چشم حقارت نگریسته باشی وبه" لحظه های شگفت عزیمت" ١ و به افتادن برگ و به حیرانی باد و به همهمه ای که بین کلاغها در گرفته است. حالا میدانی که این از خود در رفتگی ها درد موروثی طوفان زادگان است. "و تنها طوفان است که کودکان ناهمگون میزاید"٢.
کودکان ناهمگون ،درگذار و انتظار!( که باید در خود کولی وار زیست تا عشق را از مشق و اشراق را از اغراق و و مرد را از درد وا توانی خواند.) از این کاروان رم کرده پیاده شدی. استخوانهای شکسته، صلۀ ترانه سرایی برهوت!
تو زمانی ایستادی که رفتن آسانتر بود...که گذشتن جاری تر! میتوانستی خستگیهایت را به جریان آب بسپاری میتوانستی با سیل امیال و افکار چنان بدوی که باد هم به گرد قدمهایت نرسد. زمانی خواندی که سکوت، و زمانی رفتی که رکود و زمانی مردی که زندگی آسانتر بود. روحت از تلاطم خلاف جریان آب پارو زدن پینه بر پینه افزود و سنگین تر شد اما بالاتر آمدی. قویتر شدی و بیقرارتر. کودکان ناهمگون طوفان... گردباد و باران!
ایستادی و قطار از تو گذشت و کاروان بر تو دوید و طوفان بر تو تاخت و دنیا بر تو دلیر شد و... و حقیقت همیشه آخرین مسافر شرق است که چمدان کوچکی دارد و راهی طولانی در پیش.
یکی گفت حقیقت به همان اندازه که روشن میکند تاریک است! یکی گفت در آنسو کسی نیست و آن دیگری که جهان در جذبۀ سیاهچاله هاست که فرو میرود.تو اما کوچک میشوی آنقدر که مشعلی دنیایت را روشن کند. و هر اندازه که نور به مرزهای وجودت میرسد، بزرگتر میشوی و آن مشعل نورانیتر، که در فضای بزرگتر هوای بیشتری جریان مییابد. و زود میرسد که بود و نبود و من و وجود با آن شعله یکی شود. و ناگهان جهان ِ وجود؛ بی مرز است و لایتناهی ...دیگر نیازی به هروله نیست! در وجود تو مشعلی افروخته است که حقیقت حیرانی کهکشانهاست. و چون میخوانی میخواند و چون میروی میرود و چون می ایستی می ایستد وصلات و صلا و صلوات او یکیست و دوزخ و بهشت او یکی ... و قرار وبیقراریش یکی! که حقیقت آرام نیست. که بشر هرگز به آرامش نخواهد رسید. هرگز... که معراج پر میسوزاند! که هرم ِحقیقت ِ محض، دامنگیر ارواح عریان است.ارواحی که به رقص و پایکوبی جاودان در میانۀ آتشند و به اوج تلذذ روح میرسند. جایی در روشنایی مطلق که چشمها تاریک میشوند. و دیدن جز آن نیست که بدانی هستی و تمام هستی در سیطرۀ نور توست.
١: فروغ فرخزاد ،
"ای هفت سالگی
ای لحظه های شگفت عزیمت
بعد از توهرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت!
٢: احمد شاملو:
"غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکانِ ناهمگون میزاید."
اسطوره ای بنام کورش
وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَیْکُم مِّنْهُ ذِکْرًا ٨٣
سورۀ مبارکۀ کهف
آقای لطیف کار چندی پیش شما سرور گرانقدر و ارجمند، ذیل مطلبی از وبلاگ اینجانب(آسوده بخواب که...) چنین مرقوم فرموده بودید: " در باره ی کورش سوال دارم. راز این علاقه را درک نمی کنم. بیشتر به افسانه می ماند. البته موافقم که می شود یک تاریخ افسانه ای را دوست داشت و حتی بدلایلی آن را ترویج کرد و بلکه به آن افتخار هم کرد." و من ، که :"پاسخ جامعتری خواهم داد."
الوعده وفا:
افسانه های تاریخی یا اسطوره ها:
چنین تصور میکنم که سوال شما بیشتر در برگیرندۀ چرایی اسطوره سازی از این شخصیت تاریخی است تا ماهیت تاریخی او. اسطوره یا بزعم شما افسانه ای که از درون یک داستان حقیقی یا تخیلی میبالد و گاه ابعاد حقیقی را تا مرز استحاله در ابهاماتی تردید برانگیز اما آرمانی،غرور آمیز و پرشور پیش میبرد و مرجعی میشود برای مقابله با ناسازی ها و نامردمی ها و یا دستاویزی برای تسکین ناملایمتی ها و بداقبالیها. ارنست کاسیرر در اسطوره دولت چنین نتیجه میگیرد که اسطوره در زمانهای بحرانی و در موقعیتهای غیر عادی و خطرناک خود را نشان میدهد . اسطوره زمانی که احساسی شدید نیازی مبرم یا خطری عظیم وجود داشته باشد به جامعه رخنه می کند. کاسیرر می گوید که چنین وضعی هنگامی پیش می آید که «نیروهای پیوند دهنده ی حیات اجتماعی، به هر دلیلی،توان خویش را از دست داده باشند (1) و هر طبقه فکری و فرهنگی از تحصیلکرده و اندیشمند تا عامی و روزگذار، از طبقات رادیکال مذهبی تا ملی گرایان متعصب ،از فئودالهای مستبد تا طبقات کارگری مستضعف و حتی از نژادی تا نژادی دیگر همگی به نوعی و در مقطعی از زمان دچار این اسطوره پروری و پهلوان سازی میگردند و شاید تشابه این افسانه ها را با وضعیتی که دارند یا ایدئولوژی که به آن تمسک میجویند برگ برنده ای میدانند که در فقدان یک دستورالعمل نوشته شدۀ کارآمد به سایر تفکرهای پیشرو پهلو بزند و بی گریبان چاک کردن نسخۀ از پیش نوشته شده ای باشد برای آنچه هوادارانش آرمانی یا کارساز میپندارند.
تبیین واژگانی اسطوره خود چشم اندازهای دیگری را بر این مقال میگشاید. اسطوره که بیشتر کلمه ای عربی مینماید از منشأی هندواروپایی برمیخیزد و ردپای آن را میتوان در زبانهای سانسکریت و نوشته های بودایی به صورت سوترا( sutra ) به معنی داستان ، درزبان یونانی به شکل (historia ( به معنی جستجو و آگاهی، درزبان فرانسوی به صورت ( histoire) و در انگلیسی به دو شکل( story) به معنی داستان و (history ) به معنی تاریخ، یافت.(2) منشأ واژگانی اسطوره همان افسانۀ تاریخی یا تاریخ افسانه ای را به ذهن متبادر میکند که شما بدان اشاره کردید. یعنی فرایند ، اتفاق ، آرمان یا شخصیتی که میتوانسته است وجود حقیقی و تاریخی داشته باشد اما موجودیت تاریخی آن در ساختار فرهنگی اش یا به قولی درونمایه هایش رنگ باخته است.چندان که گاه واقعیت عینی و تاریخی از آن سلب میگردد و درخوش بینانه ترین شکل آن نیمه تاریخی تلقی میشود. اسطوره های ایران باستان بیشتر رنگ و بوی فراطبیعتی داشته اند و خدایان و موجودات فراانسانی را در برمیگرفته اند. با ظهور اسلام و تقابل گاه یک سوگرایانۀ تفکر و فرهنگ اسلامی و پدید آمدن موانع جدید فرهنگی بر افسانه های قدیمی ِ بزعم اسلام مشتمل بر کفر و الحاد، اسطوره های خدایان جای خود را به همتایان انسانی خود که گاه پادشاهانند و گاه پهلوانان، دادند. "اساطیر بیانگر الگوهای برتر و انسان های آرمان گراست. شاخص ترین شخصیت های اسطوره ای جنگاوری، رویین تنی و آرمان گرایی آنهاست."(3)
چندان دشوار نیست که بدانیم اسطوره ها بر مبنای نیازهای مستقیم اجتماعی یا فرهنگی یک جامعه شکل میگیرند و شاخ و برگ میپذیرند. نیاز مستقیم فرهنگی نه براساس فاکتورهای تعریف شدۀ فرهنگ بلکه بر اساس سائق های عمیقتری چون امنیت و ترس، غم و شادی ، پاکی و ناپاکی و از ایندست مفاهیم ابدی تعریف میگردند که در اغلب ملل مشترکند و از اینگونه اسطوره های هر ملت در ملت های دیگر همزاد مییابند.از این گذشته اسطوره ها ماهرانه از تلقی های تعصب گرایانه بدور میمانند. چنانکه اسطوره ای مذهبی همچون علی میتواند هماورد و همتراز با اسطوره ای ملی همچون رستم تلقی گردد.
بیشترین وجه تمایز یک اسطورۀ تاریخی از یک موجودیت تاریخی تقدم زمانی اسطوره است. اسطوره همواره در گذشتۀ دور زندگی میکند و از دسترس ذهن جستجو گر ، آنچنان که زیر و زبرش کند و تمامی حقیقتش را دریابد، بدور است .به روایت دیگر اسطوره ها از دستبرد حقیقت ناب بدورند و در هاله ای از وهم، تقدس و حضور فرازمانی خود را حفظ میکنند. "لوی استراوس مردمشناس فرانسوی در مطالعه ساختاری اسطوره به تشابهات موجود بین اسطوره و زبان اشاره میکند و از این پیشتر میرود که اسطوره را نوعی زبان بداند که باید گفته شود تا وجود داشته باشد. از نظر لوی استراوس اسطوره از نظر زمانی در گذشته دور اتفاق میافتد و هم غیر تاریخی است یعنی داستان آن جاودانه است."(4)
فیسک اما تلقی دیگری از اسطوره دارد:" فیسک در تعریف اسطوره، آن را اصطلاحی معرفی میکند که اشکال فهم، بیان و ارتباط مفاهیمی که نقش مهمی در هویتبخشی به فرهنگ دارند را مورد اشاره قرار میدهد در مطالعات اسطورهشناسانه در ادبیات، عمدتاً این مفهوم را دارای معانی ابدی فرض کردهاند. اسطوره، انگارهای است که در مورد مفاهیم مرکزی هر فرهنگ در جهت استمرار هویت ملی ـ فرهنگی یک جامعه به شکل سمبلهای جاودانه هم چون رستم و سهراب به تصویر کشیده میشود. اما در مطالعات مردمشناسانه، اسطوره به مثابۀ یک مفهوم مرکزی که در رابطهای تنگاتنگ با مراسم و مناسک فرهنگی به کار میرود، نه بهعنوان یک مفهوم ابدی بلکه به مثابه وابستهای از زمان و مکان مورد استفاده قرار میگیرد."(5)
اگرچه منابع مختلف و دیدگاههای تاریخی ،اجتماعی و ادبی در تعریف اسطوره به اتفاق نظر نمی رسند اما چنین مینماید که همگی بر درونمایه های آن و علل شکل گیریشان به اجماع رسیده اند که اسطوره پردازی، ریشه در آرمانخواهی و آرزوی تجدید نظم و عدالت ولو توسط یک قدرت مافوق نظامهای موجود دارد. وقتی جامعه سیستم مدیریتی فعلی اش را ناکارآمد میبیند و خود را در دستیابی به آرمانها و اهداف اجتماعی یا فرهنگی اش شکست خورده قلمداد میکند، آنوقت است که بازار اسطوره ها و اسطوره بازیها (تقدسهای دست نیافتنی و نشکستنی) گرم میشود. دوست داشتن اسطوره ها در واقع بیعت کردن با آرمانهاست. آرمانهایی مشترک با ماهیت واقعی همه انسانها.
کورش ، از اسطوره تا حقیقت
کورش به عنوان یک اسطوره:
محبوبیت اغراق آمیز کورش به عنوان یک اسطوره و نه تنها یک شخصیت تاریخی طی چندین دهۀ گذشته مرهون و مدیون چند علت است. اول اینکه رژیم گذشته با تکیه بر شکوه و عظمت پادشاهان باستانی و ایجاد هاله ای از تقدس و بزرگنمایی بر این اهتمام میورزید که حکومت خود را امتداد یافتۀ یک پادشاهی اسطوره ای و فرازمینی و به سبب آن دست نیافتنی و توانمند جلوه دهد. ساختن یا بیرون کشیدن اسطوره ای چون کوروش از دل تاریخ در واقع پیامد وجود عقبۀ پادشاهی نامطمئن و در عین حال ناکارآمدیها و نا بسامانیها و پیرو آن نارضایتیهای رعایای ایرانی بود.
این اسطوره درمیان مردم نیز جایگاه خاص خود را یافت. از این رو که اسطورۀ کورش واجد همان ساختاری است که ایرانی آریستوکرات و اشراف دوست اما عدالت طلب و آرمانخواه برای فرمانروای خویش میپسندد. کورش ایران را متحد میخواهد اما ازآنسو عدالت پرور وظلم ستیز است. کورش به آزادی ادیان عقیده دارد و به نوعی طرفدار یک دموکراسی دینی است. کورش جهانگشاست اما در عین حال به عقاید ،مناسک و پرستشگاههای سرزمینهای فتح شده احترام میگذارد. نکتۀ قابل توجه این که کورش برای فتح دیگر سرزمینها دلیل می آورد که در نوع خود پدیدۀ غیر معمولیست. رفع ظلم و ستم و احیای دین و بزعم او بازگرداندن شکوه و جلال به پرستشگاههای تخریب شده و برقراری صلح و آرامش در میان مردم و ازمیان برداشتن برده داری و بازگرداندن آوارگان به سامان از اهداف این کشورگشایی هاست.
از آنسو داستان به دنیا آمدن و بالیدن کوروش به داستان موسی شبیه است. اما تفاوت کورش با موسی باز بر جذابیت این داستان در میان" ایرانیها "می افزاید. کوروش برخلاف موسی خود فرزند پدر ومادری تاجدار است. وهمتای فرعون در ابن داستان کسی که کمر به قتل او میبندد فی الواقع همخون اوست و کورش درست برخلاف موسی از بالیدن در خانوادۀ تاجدار خود باز میماند و در بین خانواده ای رعیت تبار و چوپان پرورش مییابد که بر غربت و حس نوستالژی این قصه می افزاید. از آنسو کوروش پارسی است و اگر چه مادها و پارسها هر دو از اقوام ایرانی بوده اند اما تمایل ایرانیها به پارسی تلقی شدن شاید در محبوبیت این پادشاه اسطوره ای بی تاثیر نباشد.
یکی دیگر از دلایل حفظ جایگاه این اسطوره محفوظ ماندن آرامگاه او، از دستبرد زمان و اعراب، علیرغم قدیم بودن و تقدم تاریخی بر بسیاری از نامهای بزرگ پس از اوست . اگرچه تغییر نام آرامگاه کوروش به آرامگاه بی بی سلیمان عمل مضحکی به نظر میرسد اما کارساز بوده است. برای ایرانی مرده پرست و اشراف دوست و آرمانخواه، وجود مقبره همچون نشانۀ محکمی از حقیقت داشتن اسطوره ای همچون کورش که نماد یک پادشاهی مقتدر و یک حکومت سالم است، برگ برنده محسوب میشود.

اما مهمتر از همۀ اینها و یا چیزی که متضمن همۀ آنچه تا بحال گفتیم و بیشتر از آن، باشد یافتن کتیبۀ کورش است. کتیبۀ مشهور کوروش که برسفالینه ای استوانه ای شکل نقش شده است و در موزۀ بریتانیا نگهداری میشود.(6)برای ملت ایرانی که نقش یک پنجه را بر سنگ زیارتگاه میکنندو مقدسش میپندارند،سنگ نوشتۀ کوروش چیزی بیشتر از یک اثر ماندگار یا باستانی است. اهمیت یافتن این سنگ نوشته از دیدگاه جهانی و حفظ نمونه ای از آن در سازمان ملل و نامگذاری اش به عنوان اولین منشور حقوق بشر برای هر ایرانی غرور آمیز و دل انگیز است.
حضور کورش در کلام الهی قرآن اگرچه به اثبات و اجماع نرسیده است، اما نشانه هایی از آن که ذوالقرنینی که در قرآن(سورۀ مبارکۀ کهف آیات هشتاد و سه الی نود و هشت) یاد شده است و معنای آن صاحب دو شاخ است کسی جز کوروش نباشد، بسیار است اگر چه علامه طباطبایی این نام را بر سی ونه شخصیت تاریخی منطبق دانسته است و بعضی از فقها و دانشمندانی همچون ابن سینا ذواقرنین را اسکندر مقدونی میدانسته اند. اما همین موضوع مورد تردید نیز باعث شده که حتی در میان مذهب گراهای افراطی تمایلی به شکستن حرمت این پادشاه ایرانی واسطورۀ ملی نباشد. نادر اسطوره هایی در تاریخ وجود دارند که علاوه بر پایگاه تاریخی و ملی واجد وجهۀ دینی باشند.
شکستهای پی در پی قاجارو بذل و بخشش قسمتهایی از خاک ایران به همسایگان بعنوان وجه المصالحه یا غرامت و یا غنیمت و دست اندازی وطمع همیشگی بیگانگان بر خاک میهن عزیزمان ایران ، بی توجهی تاسف بار حکومت فعلی در حفظ و حراست از کیان و غرور ملی ارزش گستره ای را که از نقشه و وجهۀ ایران در زمان هخامنشی و به خصوص کورش مانده است صد چندان می افزاید. تغییر یا حذف نام پارسی خلیج فارس به خلیج عربی و واکنش سرد و بی تفاوت دولتمردان ایرانی و گستاخ شدن همسایگان بر گنج سرزمینی به نام ایران کار را بدانجا رسانیده است که در اقدامی مضحک مسئولان یک موزۀ تاریخی در دبی نام فارس یا Persian را از یک نقشۀ تاریخی به نحوناشیانه ای لاک بگیرند.
صدماتی از این دست بر غرور ملی ایران و ایرانی باعث میشود که دست بدامن تاریخ شوند و به هر آنچه بزرگ و با شکوه و غرورانگیز است بیاویزند. در این میان اسطوره ای چون کورش جلوه ای منحصر بفرد دارد. اگرچه مرزها دیر یا زود فرو خواهند ریخت و دهکدۀ جهانی به یک مفهوم غیرانتزاعی و واقعی تبدیل خواهد شد اما این به معنای هتک حرمت ملیت ها و بی احترامی و بی اعتنایی به یادمانهای گذشتگان نخواهد بود.
کورش آسوده بخواب که ما...:
کورش، من ِ آرمانی ایرانی است. آرمان فرد، از نظر من ایرانی بزرگ و با شکوه و زیباست.به خداوندگار ایمان دارد. از خانواده ای اصیل برخاسته است . واجد صفاتی همچون دلاوری و پهلوانی است اما چون به ضعیف دست مییابد با او به ترحم و مدارا رفتار میکند. نماد برقرار کنندۀ نظمی که در این راه از خشونت و افراط و تفریط میپرهیزد. به راست کرداری و راست اندیشی اعتقاد دارد اما اجازه میدهد در گسترۀ حاکمیتش مردمان عقاید و ادیان خود را حفظ کنند. از برده داری و بهره کشی از طبقات ضعیف جامعه بیزار است و بدون تمسک به عقاید تعصب ورزانۀ پوپولیستی و سوسیالیستی و کمونیستی به جمعیتها و گروه ها و اقشار کارگری توان ادامۀ حیات میدهد. به خانه به عنوان ملک شخصی و حریم امن انسان توجه ویژه دارد و هیچ کس را بخاطر عقیده و دینش از خانه و کاشانۀ خود آواره نمیکند و چه حتی آوارگان را نیز به خانمان خویش باز میخواند. کورش وارث حکومتی است که در آن تبعیض جنسیتی در احراز مقام فرمانروایی نقشی بازی نمیکند و...
همانگونه که در مقدمۀ بحث و از قول ارنست کاسیرر اشاره شد هنگامی که جامعه دچار خطری عظیم باشد و بحرانزدگی و عدم امنیت اجتماعی جای نظم و قوانین و اصول را بگیرد اسطوره ها یا آرمانفردهایی که در عمق قصه ها و افسانه ها و یا در بستر تاریخ آرام گرفته اند بیدار میشوند و راه خود را به سطح باز میکنند. اسطوره ها شخصیت واقعی ملی اند. مدد گرفتن از اسطوره ها به نوعی فریاد اعتراضهای در گلو خفه شده ایست که جامعه رو به پلشتی ، بی نظمی ، ظلم و بی عدالتی سر میدهد. ما از پهلوانانی چون رستم مدد میگیریم تا دیو سفید معضلات لاینحل را زمین خورده تلقی کنیم. ما از علی مدد میگیریم که عدل و انصاف را بیاری بطلبیم. ما از کوروش یاد میکنیم تا به فرمانروایان بی تدبیر خود الگویی بهتر ارائه کنیم یا حتی المقدور برای خود از شر ایشان پناهگاهی هر چند انتزاعی و اسطوره ای بیابیم.
این جملۀ " آسوده بخواب کورش که ما بیداریم "که از قول محمد رضا شاه و هنگام حضور او بر آرامگاه کوروش نقل میشود اگر چه در زمان فعلی بیشتر جنبۀ استهزاء و هزل پیدا کرده تا یک بیدار باش شکوهمند و تاریخی اما در در ژرفای خود نقل آرزوی یک ایرانی دوستدار ایران است که برای کشورش آرزوی بهتری از آنچه بر مام میهن و هموطنانش میرود، دارد.
منابع :
1- یدالله موقن ،ترجمه نقش اسطوره وتکنولوژی در ظهور توتالیتاریسم از دیدگاه ارنست کاسیرر،شرحی بر اسطوره دولت ارنست کاسیرر نوشته مایکل کرویز
2- ویکی پدیا
3- اسطوره و حماسه ، سایت تبیان
4- مطالعۀ ساختاری اسطوره ، ترجمۀ میریام قدیری
5- اسطوره شناسی رسانه ای ، تژا میرفخرایی
6- ویکی پدیا
آسوده بخواب که...

آسوده بخواب.
آسوده...
نگرانم که مبادا سر برداری این روزها ، غم ایرانت را برنتابی!
دلم هوای مادرم را کرده است.
"چه باید گفت تا چیزی گفته شود؟
سکوت مادر مهربانی است!
دوستش بداریم."
مگرسکوت خداوند
محمد شریفی
عبادت بجز خدمت خلق هست یا نیست؟
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
قاعدتا باید این را مینوشتم یا چیزی شبیه این اما نزدیک ترین معنی به حس من این نیست. شاید این بهتر باشد:
مورچگان را چو بود اتفاق
شیر ژیان را بدرانند پوست
توضیحش باشد برای بعد...
ماه بالای سر تاریکی نه بالای سروی خرامیده و خوش نشسته است. دراز هنگامی که بر آن مینگرم حس میکنم عَلمَی است که دست نورانی عباس بر بالای آن میتابد. حتما آن مسیحی تلمیح دیگری میکند به درخت کریسمس ، یهودی ...بودایی... که من بی خبرم. آری من ادعای روشنفکری دارم. تا آنجا که میشود با چنگال غذا میخورم ،لفظ قلم حرف میزنم،پایم را روی هم میگردانم ، تعابیرو تفسیرهای منحصر بفردی از دین دارم، اما به قول و قرار که میرسم قسم راستم حضرت عباس است.
حضرت عباسی شب حیف نیست ؟ با اینهمه آرامش و سکوتش ، با اینهمه شکوه و زیباییش، از من اگر بپرسی میگویم شب خودش هم به خدا شبیه تراست. با آن خطا پوشی و دلداریش ، خدای من به شب شبیه تر است...شاید خدای شما به روز که گستاخ و عریانگر و سوزنده و تابناک است و از سر مویی خطا نمیگذرد.خدای من به این آیه شبیه است که "امًن یُجیب مُضطر اذا دعاه و یکشف السوء " در آن "امًن" خدا مستتر است. آنقدر وضوح و وجوب دارد که بحث دیگر سر بود و نبودش نیست قدرت اجراییش مورد سوال است." یجیب" هم یعنی سرش آنقدر شلوغ نیست که ناله هایت را نشنود. میشنود و پاسخ هم میدهد. بر منبر و محراب هم ننشسته ، تاج و عمامه هم ندارد، فقط هست و پاسخ میدهد. پاسخ شنونده هم وزیر و وکیل و رانت خوار و گردن کلفت نیست. یکی هست که به اضطرار افتاده ، بیمار است، بیکس است، بی پناه است، کارش پیش نمیرود، حتی شاید مسلمان هم نیست یعنی از این مسلمانهای صدمن یک قاز نیست. حیف از آن یک قاز...! فقط مضطر است، گیری در کارش است که حالا سر و کارش به در خانۀ حق افتاده و فریاد بارالهی سر میدهد. قربان استغنا و بی نیازی اش، که دیدار و مراد خواهی از او هیچ پیش شرطی ندارد. هیچ توصیه نامه ای ، سند خانه و زمینی ، فتوکپی سند محل کار و امضای دو نفر ضامن و هزار چشم عریان و دریده شاهد نمیخواهد." یجیب اذا دعا" هم برای خودش صفت باشکوهی است.
ر.دوم:
(اگر تو پاسخ نداده ای لابد من نخوانده امت. لابد مضطر نبودم . هنوز دستم به جایی بند بوده، نفسم از جای گرم بلند میشده ، لابد تو را میخواندم و منظورم معاون بانک، منشی دادگستری، استاد فلان رشته یا حتی بالاتر از آن فرماندار و استاندار و رئیس فلان قوه من در آوردی بوده است. آدمیزاد اینطوری است دیگر . یک چیزهایی را برای خودش قرار داد میکند و بعد توهم حقیقی بودن آن میگیردش. اما شب که آدمها سایه میشوند. خود ِ خودشان میشوند. آنوقت تو ماه میشوی و منتظر میمانی که کسی صدایت کند تا تو جواب بدهی. او را به مد بکشی. )
پروردگار چه بخوانم؟
"بخوان بنام پروردگاری که " همه فضا را پر کرده است. تازه آن پیغمبر خدا بوده و مراقیه و عبادتش هم زبانزد کائنات ...جبرئیل باید او را روشن میکرده که حالا که میگویم بخوان فکر نکن که کم کسی را میخوانی این خداییست که چه و چه و چه ...حالا ببین منی که دست و بالم به همین فهم ناقصم بند است وقتی میخواهم او را بخوانم چقدر باید سواد کائنات شناسی خودم را تقویت کنم. این جوری هاست؟؟؟ ....نه نیست. اصلا و ابدا...این قصه مال حکم تنفیذ است . یک جور یاد آوری است. واگرنه پیغمبر بیست سال پیشتر از آن خوانده بود. جواب خودش را هم گرفته بود.فقط من یک سوال دارم. در این که پیغمبر ما محمد امین بوده که شکی نیست. اعمالش درست بوده راه کج و معوج هم نمیرفته اما آن در خود و خدا فرو رفتن های طولانی و عبادت های گاه و بیگاه هم لابد نقش داشته نداشته؟ در همان مراقبه ها ماوراء را آموخته و زبان آن را یاد گرفته. میخواهم بدانم چه کسی نقش اجتماعی پیغمبر را ایفا میکرده در زمانی که ایشان حضور نداشته است. اصلا جایگاه این نقش اجتماعی کجاست؟ کی وقتش هست که خانه و فرزند و بیمار و مشتری و مراجعه کننده و طلبکار را بگذاری و سر به کوه و بیابان بگذاری با خودت و اعمالت و ماهیت دنیا و آخرت خلوت کنی؟ اگر جواب این باشدکه نیاز به گریز از جامعه نیست گاهی ثانیه کار سال را میکند،باید بگویم این نسخه را برای هر کسی نمیشود پیچید.مخصوصا اگر یکی مثل من کند دل باشد و کلاس تند خوانی لاهوت و ناسوت هم نرفته باشد. دیگر اینکه مدل سازی یک راه علمی پیشبرد پروژه های زمینی و آسمانی است. این مراقبه و دوری گزیدن، مدل سازی هر چند ناقصی از مرگ است. شبیه روزی که هنوز دست و پایت را جمع نکرده ،جمعت میکنند و لحاف پیچ میبرندت یک جای سرد و تو هنوز فرصت نکرده ای نهار بچه و شوهرت را آماده کنی ، کارهایت را رتق و فتق کنی، با دوستانت تلفنی هماهنگ کنی، حساب و کتابت را راست و ریس کنی،بند وابستگی ها و دلبستگی ها را از پای دلت باز کنی که هیچ یک آخ ساده بگویی.
گفتم فشار قبر! حالا باور دارم فشار قبر درد همین وابستگی ها و دلبستگی هاست. مثل قصه جدایی اولیه مادر و فرزند و چهار درد. مثل بندهای نامرئی که به بند بند اندامت چسبیده اند. کندن از اینهمه اعتیاد همزمان درد دارد خیلی هم درد دارد. اما مگر ما آمده ایم عیش و نوش کنیم. خودش قربانش بروم گفته لقد خلقنا الانسان فی کبد. این کبد هم از آن کبدها نیست ها...چنان رنجی است که خون دل خوردن تداعی آرامش بخشی از آن است. همۀ اینها برای چیست؟ همۀ این دردها و عشق ها و اعتیادها و کندن ها و رنج ها...برای همان حرف اول است که مضطر بشوی. آنچنان مضطر بشوی که دیگر هیچ ابالبشری را به اسم یا به چهره یاد نکنی.برای خودت فریاد رسی جز او نبینی ، برسی به آن لحظه که بدانی تنها او را صدا میزنی و او...
جوابت میدهد.
پ.ن: گفتم توضیح میدهم که چرا از مورچه ها یاد کردم و میدهم. توصیه میکنم به هنگام تفکر هم دست از تلاش و کوشش برندارید اگر نمیخواهید که مصداق عینی این معنا شوید که
مورچگان را چو بود اتفاق ...
من شدم.
شب نشینی در بهشت
تاریکی /
صدای جیرجیرک/
عطر یاس/
حضور سرو/
سوسوی ستاره/
بارش ماه /
بوی نم/
یاد دوست/
برق رفتگی چه نعمت غریبی است.
روز اول:
تنهایی فریاد بلندی است که از ورای آن سکوت را نمیشنوم.تنها زمانی سکوت ملایمی وزید که باغچه ها را آب میدادم.هنوز تا گریه دریا بیکران فاصله دارم.
گفتم ،نگفتم؟
گفتم:
"خدا بلبل آرامیست ...دراین غوغا نمیخواند آقا جان."
اما خدا بلبل آرامی نبود . خدا پرواز قوشی بود بر بیکرانۀ آبی بنفش آسمان ، خدا در کوفتگی های آبی بنفش اندامها شکنجه میشد، درلکه های آبی بنفش یک اتهام سرد میخشکید. امروز؟ نه! فردا؟ نه! یکروز ...(کدامین روز آیا معنای خلود در خلوت من چکه میکند. تا نیازمایمش آرام نخواهم گرفت.)
"خطر جن گرفتگی"...چه طنز تلخی ! چه اخطار دهشتناکی ! اما این کوره راه که من هستم تاریکتر از آنست که ماوای اجنه و شیاطین باشد. ها ! شاید منم! شاید من آن جنی هستم که نوشتۀ این سنگ حضورم را بر دیگران اخطار میکند. برای من باید مینوشتند "خطر من گرفتگی" ....چه طنز تلخی! چه اخطار دهشتناکی! این کوره راه که در آن " من " است تاریکتر از آنست که ماوای اجنه وشیاطین باشد.
جیرجیرک بی سازنده میرقصد و من همیشه گوشم بر ارتعاش وحشی اندام جیرجیرک ها کر بوده است و حس من زلزله ...آری زلزله را حتی در شیهۀ بیقرار اسب نمیفهمد. (بین گلها نشسته ام و اندام عریان و خون چکان تو را نوازش میکنم. لب بر زخم تو میگذارم و خدا را مینوشم. خدا طعم عجیبی دارد طعم آهن و زنگ...)
تاریکی! صدای جیرجیرک! عطر یاس! حضور سرو! سوسوی ستاره! بارش ماه! بوی نم! یاد دوست! و دست یافته به توفیق ناگزیر تاریکی که دیگر مرا نمیترساند. روشنتر میبینم. "تا کور شود هر آنکه نتواند...دید!" کور بودم. نمیتوانستم دید. نمیتوانستم با چشم باز خواب ببینم . یا چشم بسته، بیدار شوم. بیدار شوم با چشم بسته که دستهای غریبه ای در تنم دنبال درد بگردد. آقا درد من آنجا نیست. درد من اینجاست: در گمراهی ، در تباهی ، درسرانگشتان دیوانه وار تو! تازیانه تنها یک ثانیه به استعدادهای نگفته ام فرصت شکوفا شدن میدهد. تازیانه ...رازیانه ریحان، صدای جیرجیرک ،عطر یاس، حضور سرو . من دارم در میان یک لذت بی پایان ...یک عظمت نشمردنی ...یک حس نگفتنی ...در باغ گل ...در بهشت...
شکنجه میشوم!
مناجات
پروردگارا هیچ بودم ، نه حتی هیچ ...نبودم. دلی که نداشتم خوش بود به یگانگی و فرزانگی ات. نه قصد آمدن داشتم نه نهاد برآمدن...هیچ انفجار بزرگ شگرفی طلیعۀ من ، هیچ ستارۀ غریب راه گم کرده ای سوسوی من نبود. به نیامدنم اندیشه ای نداشتم که اعتراض و شکایتی...مرا که نبودم خواندی که بر ابدیت تو اقرار کنم و من در نبودن خویش معترف بودم به بودن تو و ابدی بودنت در ازل و ازلی بودنت تا ابد. منی که نبودم آنقدر در نبودن خود بوده ام که امتیاز وجود یافتن از تو گرفته ام. وجودم دادی! و ناگهان شدم. ناگهان دیگر یاد یافتم و یاد آوردن یاد گرفتم و بیاد آوردم که از آن لحظۀ غریب به قبل یا هیچ بوده ام که در همه ای گم شده یا همه ای در هیچ ، اما این چه حس غریبی است که نبودنم را بیادم بیاورم که در نبودن با تو بیشتر بوده ام تا چنین بودنی!!
پروردگارا...آمدن من با همۀ پیچیدگی خلقت ، با همۀ سلول و ملکول و اتم و ذهن و روح و حیات ، اتفاقی ساده بود. یعنی یکی در میان اینهمه ...نه انتظار دور هنگامی بر تولدش ، نه تاج و تختی وامانده به انتظارش ، نه حتی مردی که خانواده ای را مراد دهد ، نه زنی که ساز و کار طبیعت بی حضورش لنگ بماند. سایه ای خزیده در لابلای شاخسار پرباری که نبودنش را کرمی که به اتکای خنکای ذهن زمین در انزوای کور زمان میخزد نخواهد فهمید. شکایت میکنم؟ هرگز!! همان آمدم که تو میخواستی. در زمانبندی دقیق بین دو نفس که از عدم به وجود راه مییابد، موجود شدم. نه! با من نبود که در کدامین زهدان طلوع کنم ، بامن نبود که در کدام بستر زایش بزایم و بزیم ، با من نبود حتی خرده قدمهای مبهمی که در کدام زمین یاد خواهم گرفت. با من نبود حتی که اولین بار نام ترا بر کدام زبان مسلم یا ترسا ، محمد یا بودا ....کافر یا حتی تو ...تو خدا... بشنوم. با من نبود که چگونه میپرورم...با من نبود خانه به خانه شدنم ، راه به راه کشیده شدنم ، خاک به خاک رفتنم...دیر زمانی به این می اندیشیدم که اگر این ؟ مگر آن؟ آیا باید ایمن؟ آیا باید ایمان؟ نشد که قرار بگیرم ، نه!!! قراری نیست، قراری که با بیقراری آغاز شود نایافتنی است، از تمام نعمات عالم راه را جستم و گناه را ....گناه زیباتر بود. گناه شکل غبطه بود ، شکل جستن بود ، شکل فرو رفتن در عمقی که بالا پریدنت را آسانتر کند اگر که بالایی بیابی اما... روزهایی هم بود که بی تو بی دعا و بی گناه گذشت و چه گناهی بالاتراز آن که در اوج امکان بودن خوابت ببرد. روزهایی که من ایستادم و زمان از حوصلۀ بودنم سر رفت. روزهایی هم بود که سر از من و آنچه در من و از من و بر من میگذرد به در آوردم سر کشیدم به تجربۀ دردهایی که از آن من نبود. اما بود. و چون بود با من مشترک بود .
هر چه بود و هرچه میتوانست باشد بر من گذشت. از ارادۀ زندگی هر آنچه میشد و میتوانستم واگذاشتم به بودنیهایی که بودنشان مماس بودن من بود ، همشانۀ خلقت من و گاه بر شانۀ خلقت من... میخواستم بگذرم، نمیشد! بپرم ،نمیشد! کسی سهیم بود. با من بود. هم من بود. هیچ جایی از من نبود که اگر ببرمش دلی بریده نشود تنی آزرده نگردد سروری از سری کم نشود ...از خود بریدم. سهم که نه...که قرار نبوده سهمی داشته باشم از هیچ مفرطی که به شکل بودنی تمام در میاید چه سهمی چه کشکی....
پروردگارا نمیدانم این ساعت شنی واژگونه کی به سنگین ترین قاعدۀ خود تکیه خواهد زد. که آن نیز با من نیست. کمک کن که پایم نلرزد. کمک کن که در عمق هیچ نبودن اوج کمال تو یادم بیفتد ... درد افسارم نزند، ترس بیمارم نکند.آبرو و اعتبار خانه نشینم نسازد. تن پروری و ترس و تاب نیاوردن و تکرار را تصمیم خردورزانه نام نگذارم. که خرد شکل مظروفیست ریخته در ظرفی خود در میعان... راه را ایمان میسازد. پروردگارا به من ایمان عطا کن....آمین!
چشمها(دوازده )
تو نبودی وقتی یک بهت مظلوم در مغز حمید میجوشید ، وقتی کاسۀ سرش داغ میشد و جای لبهای آن کمرباریک نامرئی روی گردن وسینه اش تاول میزد و ور می آمد و میترکید. تو نبودی، وقتی که حمید را در مسلخ یک عشق دیوانه وار سر میبریدند و او تنها، آنجا ایستاده بود که پاسخ یک سوال نکرده را بشنودکه : گفته بود تو پسر ناآرامی هستی و شاید برایش دردسر درست کنی، گفته بود که بارها به تو گفته که ازدواج کرده و شوهر دارد و تو باز دست از این معاملۀ شوم برنداشته ای. همین شد که خواستیم ببینیمت و رو در رو نصیحتت کنیم. ما میدونیم تو پسر خوبی هستی و فقط دل باخته ای بنابراین ترا معرفی نمیکنیم اما ...در ضمن اون مرد جوانی که دیدی شوهرش است... وتو نبودی وقتی که حمید به زانو در آمد. حتی نتوانست از خود و عشق پاکش دفاع کند.
اورژانس ازدحام بود و من اما انگار منتظر ایستاده بودم . میرفتم و می آمدم اما ایستاده بودم تا بیایی و بگویی پسرم؟...پسرم رو نیاوردن اینجا؟ و من چه خوب شکستگیهای گردن تو را میشناختم، دستت را گرفتم و به بخش سوانح و سوختگی بردمت. همان جا که حمید دیگر حمید نبود. تاول بود و نفس های بریده بریده و چشمها...چشمهایی که هنوز به بهت وامانده بودند و این سوال دیوانه وار را، از هر که میگذشت، میپرسیدند چرا؟
حمید! حمید! چرا اینکار رو کردی؟ فکر کردی اونور چه خبره؟ فکر کردی از چی راحت میشی؟ حالا راحتی؟ میخوای جابجات کنم؟ کاش اینها را تو گفته بودی! اما تو نگفتی اینها را من گفتم در حالیکه تو رفته بودی ، نتوانستی آن منظره را دوام بیاوری. رفته بودی که بشکنی، که خالکوبی کنی، که دزدی کنی، که گیر بیافتی ودارت بزنند. اما من ایستاده بودم و زخمها را میشستم و قربان صدقه حمید نوزده ساله ای میرفتم که ابدیت را برای شنیدن جواب جان میکند و در کنار من ایستاده بود... وقتی که چشمهای بهت زدۀ یک عشق سوخته را میبستم.
تمام شد.
چشمها (یازده)
(گفت چیه داری روضه میخونی، اینا چیه داری زیر و روشون میکنی؟ مگه دست بریدۀ علی و گردن شکستۀ ...و دل سوختۀ حمید تقصیر تو بوده که حالا داری مرثیه شون رو میخونی؟ - پس تقصیر کیه؟ تقصیر خدا که نیست که خدا ارحم الراحمینه و رحمان و رحیم. خدا کی دلش میاد بنده هاش جلوی چشمش اینطوری پر پر بزنن، دنیای خدا که این شکلی نیست. تقصیر بنده هاشم نیست که بنده ها کورند ، کرند، اسیرند، اسیر دل ، تن، فیزیولوژی ،هورمون، تقدیری که میاد و میندازدشون توی حادثه و ازشون میخواد انتخاب کنند، چه انتخابی ،چه کشکی چه پشمی... ها برای من و تو انتخاب آسونه، راست، راست، راه میریم و مفت، مفت، شانس میاریم و سر بزنگاه حادثه عقل تو کله هامونه ، میزنه و از چهار جوابی میزنیم جواب جیم که درست در میاد و ما هم سرمون رو بالا میگیریم که ببین چطور بندۀ خوب خدا بودم. تقصیر پدر دل شکستۀ علی و همسر مجنون... و معشوق بی وفای حمید هم نیست. اونا هم یک پس کله ای خوردن و کله پا شدن حالا باید یک عمر جواب پس بدن که ...و... نه اینا همه اش تقصیر منه ! اصلا همه پلشتی های دنیا تقصیر منه ، تقصیر منه که کشیدم و خندیدم و گفتم چیزی نیست یادت میره! نرفتم دو تا نعره بزنم سر وقت خودش دلم رو که داشت میترکید هوار بکشم ،اونوقت این سیاهی ها موند و من زاییدمشون و تو خوندی و گفتی چه دنیای چرکی و به این سیاهی عادت کردی. مرده شور دلم رو ببره. مرده شور دانشم رو ببره که نمیتونه ، که نتونست کاری براشون بکنه. پس من اونجا چه غلطی میکردم؟؟ سرماخوردگی که دکتر نمیخواد گل گاوزبون درس نخونده هم آب روی آتیشش میریزه! )
همه چپ چپ نگاهش میکردند و او چشم دوخته بود به گل قالی و سرخ شده بود. یک تلخی آزارنده در هوا موج میزد و پیشانی حمید خیس شده بود. حتی سرش را بلند نکرد که ببیند چند جفت چشم از معذب بودن او سان میبینند. حتی ندید که پدر و مادرش هستند و دو خواهر کوچکش و برادری که قرار نبود داشته باشد. از راه رسیده و نرسیده رفته بود سر اصل مطلب. مطلبی که سر و ته نداشت. خودش هم نفهمید چه گفته بود و آنها چه شنیده بودند. فقط امیدوار بود که از خانه بیرونش نیاندازند. آنوقت غرورش آنقدر جریحه دار نمیشد و میشد که باز هم امیدوار باشد که بتواند خودش را جمع و جور کند و باز بیاید و باز برود تا یک روز ...دستی شانه اش را فشرد. پدرش بود. مرد محترمی که تا گردن سرخ شده بود و حمید از اینهمه غیرت و تعصب به شگفت آمده بود :- بریم بیرون پسرم با هم حرف بزنیم. و حمید ندانست که باید نگران باشد یا خوشحال. قسم حضرت عباس و دم خروس هر دو با هم به او پیشنهاد شده بود. – حتما ..! پدرش از حمید معذب تر بود. و حمید با خود فکر میکرد که چقدر عجیب است. – ببین پسرم (حمید در دلش گفت حاشیه نروید. هر چه بگویید راست است و برحق . من فقیرم، خانواده درست و حسابی ندارم. از او کوچکترم. تحصیلاتم را هم بزور به دیپلم رسانده ام آنهم به عشق رسیدن به او...) تو پسر خوبی هستی اما مسئله اینجاست که دختر ما سه ساله که عقد کرده، شوهر دارد.